تبليغاتX
سرزمین پریا

سرزمین پریا

عكس

 

دوستان گلم سلام !

 

يه چند تا عكس قشنگ ميذارم براتون بريد حالشو ببرين!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 منتظر از اين بهتراش باشين!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/29ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط پری دریایی  | 

 

دلم برات تنگ شده... تقديم به همه كسايي كه يه جورايي دل تنگ يه نفرن!

 

 

 

 

 

 

                                                    ~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/04/22ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط پری دریایی  | 

 

har vaght khasti bedoni ki vaghan doset dare to cheshmash zool bezan ta eshghetro to cheshash bebini age asheghane neat kard bedoon ke doset dare...age khejalat keshid barat mimire...age saresho andakht paiin va ye lahze raft to fekr bedon ke bedoone to mimire...va age saresho andakht paiin va khandid va harfo avaz kardbedoon ke aslan dooset  nadare

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط پری دریایی  | 

شقایق ....

 

 

                                                                                 

 
راز شقایق
 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/02ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط پری دریایی  | 

دلم برات تنگ شده

What do I do to ignore them behind me?
?Do I follow my instincts blindly
Do I hide my pride from these bad dreams
?And give in to sad thoughts that are maddening
?Do I sit here and try to stand it
?Or do I try to catch them red-handed
?Do I trust some and get fooled by phoniness
?Or do I trust nobody and live in loneliness
Because I can't hold on when I'm stretched so thin
I make the right moves but I'm lost within
I put on my daily facade but then
,I just end up getting hurt again
By myself
If I turn my back I'm defenseless
And to go blindly seems senseless
If I hide my pride and let it all go on
Then they'll take from me'till everything is gone
If I let them go I'll be outdone
But if I try to catch them I'll be outrun
If I'm killed by the questions like a cancer
,Then I'll be buried in the silence of the answer
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/03/18ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط پری دریایی  | 

بارش ملایم برف زمستانی...

 

 

 

 

 

 بيا اينجا كنارم بشين تا آخرين آهنگ رو برات بخونم

 

تا وقتي ميري با خودت ببريش

 

من ، تو رو اينجا در اين سپيده دم يخبندون

 

و بارش ملايم برف زمستاني به خاطر خواهم آورد...

 

 

 

فردا جايي خواهي بود كه سبك و آزادي

 

جايي كه باد هاي سرد نمي وزن

 

و شايد گاها و بيگاه

 

بايستي ، و به من

 

و بارش ملايم برف زمستاني فكر كني!

 

 

 

از من نپرس كه همه اون لحظات جادويي كجا رفتن

 

خودت هم مي دوني كه دلت نمي خواد بدوني ،

 

و خاطراتي كه از من داري

 

فقط تا اوايل ذوب شدن برفهاي زمستاني دووم ميارن.

 

 

 

گمون كنم سعي در صحبت كردن ، ديگه هيچ فايده اي برامون نداشته باشه

 

شايد مي بايست خيلي پيشتر ها صحبت مي كرديم

 

اما حالا تموم راه هاي تابستوني كه عادت داشتيم توشون راه بريم

 

با برف زمستاني پوشيده شدن

 

 

 

واقعا اميدوارم باغت رو تو خورشيد پيدا كني

 

اون كمك مي كنه تا گل هاي قشنگت رشد كنن

 

و شايد اونوقت منو به عنوان كسي كه

 

تورو در حال رفتن زير بارش ملايم برف زمستاني ديده به خاطر بياري.

 

 

 

پس بيا اينجا پهلوم بشين تا آخرين آهنگ رو برات بخونم

 

تا وقتي مي ري با خودت ببريش

 

من تو رو اينجا ، در اين سپيده دم يخبندون

 

و بارش ملايم برف زمستااني بياد خواهم آورد .....

                    

 

                                              شل سيلور استاين _ كمي نوازشم کن                            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/26ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط پری دریایی  | 

پروانه و پیله ...

 

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد

 

 

شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه

 

براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد .

 

 

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد

 

كه خسته شده ، و ديگر نمي تواند به

 

تلاشش ادامه دهد .

 

 

آن  شخص مصمم شد به پروانه كمك كند

 

و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد .

 

پروانه به راحتي از پيله خارج شد ،

 

اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند .

 

 

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .

 

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود

 

و از جثه اش محافظت كند.

 

اما چنين نشد !

 

 

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد

 

و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند .

 

 

آن شخص مهربان نفهميد كه

 

محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سورراخ ريز

 

آن را خدا براي پروانه قرار داده بود ،

 

تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود

 

و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد .

 

 

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم

 

اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي

 

زندگي كنيم ، فلج مي شديم ، به اندازه

 

كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم !

 

 

 

 

من به آنچه مي خواستم نرسيدم ...

 

 

اما آنچه نياز داشتم ، به من داده شد ....!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/23ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط پری دریایی  | 

طناب

 

داستان درباره يك كوهنورد است كه

 

مي خواست از بلندترين

 

كوه ها بالا برود.

 

او پس از سال ها آماده سازي . ماجراجويي خود را آغاز كرد .

 

ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست . تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود

 

شب بلندي هاي كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد

 

همه چيز سياه بود.

 

اصلاًديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

 

همان طور كه از كوه بالا مي رفت .

 

چند قدم مانده به قله كوه.پايش ليز خورد.

 

و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد.

 

در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد.

 

و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه زمين  او را در خود مي گرفت.

 

همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات  ترس عظيم

 

همه رويداد هاي خوب و بد زندگي به يادش آمد!

 

اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است .

 

ناگهان احساس كرد كه

طناب به دور كمرش محكم شد ...

 

بدنش در ميان آسمان و زمين معلق بود  و فقط طناب او را نگه داشته بود

 

و در اين لحظه سكون برايش چاره اي نماند جز آنكه فرياد بكشد:

 

(( خدايا ، كمكم كن ))

 

ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد:

 

از من چه مي خواهي؟

 

- اي خدا نجاتم بده!

 

- واقعاً باور داري كه من مي توانم تو را نجات دهم؟

 

- البته كه باور دارم .

 

- اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن...

 

يك لحظه سكوت ...

 

 و مرد تصميم گرفت  با تمام نيرو به طناب بچسبد .

 

 گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند .

 

بدنش از يك طناب آويزان بود  و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...

 

و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت...!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/15ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط پری دریایی  | 

دیدی دلم مات رفتنت شد؟

 

شرمنده مطلبم رو پاک  کردم چون ... به خاطر اینکه  ناراحت نشی اینجوری خیلی ها راحت ترن فقط یه نفر خوند که اونم با عرض شرمندگی بیخیال باید بشه همون اولین کسی که یادگاری گذاشته!

 مطمئن باش اون یه نفر خودت بودی... کاش میدونستی چی ها نوشتم برات... ولی ... بیخیال تو خوش باش! فدای سرت اگه....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط پری دریایی  | 

بابا برام دیشب خوند :

 

گر نگهدار من آن است كه من ميدانم                                  

                            

                                  شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد    

 

شيشه نزديك تر از سنگ ندارد خويشي                              

                             

                        هر بلايي كه به هر كس برسد از خويش است !

 

 

                                                               

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط پری دریایی  |